در معنای حلم و حلیم
قرآن کریم در آیة 33 سورة یوسف از زبان یوسف میفرماید: «رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَإِلاَّ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَأَكُن مِّنَ الْجَاهِلِينَ»، «پروردگارا زندان دوست داشتنیتر است از آنچه مرا به سوی آن میخوانند و اگر مکر آنها را از من دور نسازی، با شهوت به جانب آنان کشیده میشوم و از جاهلان خواهم بود».[2]
اساساً در قرآن، «جاهلیت» یک اصطلاح دینی به معنای منفی است، و شالودهیی که کفر و کفار بر روی آن بنا میشود. در واقع، روحیة تکبر و احساس شدید شرف که از سر فرودآوردن در برابر هر قدرتی، خواه انسانی، خواه الهی، امتناع میکرد، کفار را بر آن میداشت که قاطعانهترین مخالفت را با دین جدید نشان دهند. و در نتیجه؛ جاهلیت ریشه و سرچشمة کفر بود.
در مقابل این جنبة جهل، حلم طبیعت انسانی است که میتواند اشتعال و انفجار جهل را فرونشاند. حلیم کسی است که میداند چگونه بر احساسات و عواطف خود غلبه کند، و بر هویها و هوسهای کور خود پیروز شود، و هر اندازه هم که تحریک شده باشد آرام و مطمئن و خالی از پریشانی و آشفتگی باقی بماند.
ممکن است این اندیشة نادرست القاء شود که «حلم» صفتی انفعالی است و رامی یک بره را به خاطر آورد، اما بر خلاف این تصور، «حلم» قدرت مثبت و فعالی از روح است با چنان نیرومندییی که میتواند تندی و بیپروایی شخص را مهار کند که اگر نمیبود کار آن شخص به دیوانگی میکشید، و میتواند او را آرام سازد و به صبر و گذشت رهبری کند. نشانهیی از قدرت و تفوق عقل است. هر جا که قدرت نباشد حلم نیز وجود ندارد. اساساً «حلم» صفت شخصی است که دیگران را اداره میکند و بر آنان تسلط دارد، نه صفت کسانی که تحت اداره و سلطة دیگرانند. انسانی که طبیعتاً ضعیف و بدون قدرت باشد، هرگز «حلیم» نامیده نمیشود. حلیم کسی است که قدرت دارد و میتواند در صورت تحریک شدن به هر گونه شدت عمل دست بزند و با وجود این خودداری میکند و به شدت عمل نمیپردازند.
از این رو خداوند «حلیم» است و حلم او مبتنی بر قدرت و بخشندگی متکی بر حکمت مطمئن است. «حلم» الگوی رفتار خاصی است که متکی بر خودآگاهی روشن از تفوق و قدرت شخص بوده باشد. به همین جهت است که مفهوم حلم ارتباط نزدیکی با «وقار»، به معنای «سنگینی، متانت، ادب و سلوک» دارد. چون «حلم» ملازم با نهفته داشتن قدرت عظیمی است به صورت انرژی درونی سخت فشرده در درون خود، تجلی آن به صورت فیزیکی و طبیعی در رفتار بسیار دشوار بوده، آنگونه که اجتنباب ناپذیر است، بناءبراین شخص حلیم، در رفتار خویش مزین به صفت «وقار» هم میباشد.
حال اگر تجلی خارجی «حلم»، «وقار» است، تجلی ظاهری «جهل»، «ظلم» است. در اغلب موارد «ظلم» چیزی جز صورت خاصی از جهل نیست که به شکل انفجاری قابل رؤیت، از لحاظ بدنی و ظاهری درمیآید. معنای اساسی کلمة ظلم، بدان گونه که در قرآن هنگام اشاره به کافران لجوج به کار رفته، باید در ارتباط با جهل فهم شود. بناءبراین باید منبع حقیقی همة اعمال ظالمانهیی که در حق پیامبر و پیروان او روا میداشتند را روحیة جاهلانة اعراب بدانیم. آنها با نشان دادن مقاومتی شدید و لجوجانه نسبت به تعلیمات خدا و پیغمبر، میخواستند ظلم خود را متوجه خدا گردانند. اما از آنجایی که هیچ کس نمیتواند در حق خدا ظلم کند، آنها در حقیقت در حق خود ظلم میکردند. معنای عبارت «ظَلَموا انفُسَهُم» همین است.
از قرآن معلوم میشود که برخی از مشرکان عرب چنان احساس میکردند که سر فرود آوردن در برابر قدرت مطلق خدا برای ایشان توهینی غیر قابل تحمل است. برای آنان تفاوتی نمیکرد که آن کسی که در برابر او سر تعظیم فرود میآورند انسان باشد یا خدا. خود اندیشة تسلیم شدن به قدرتی برتر و فرمان چنین تسلیمی را پذیرفتن، به نظر ایشان تحقیر و توهین بود. آنان به این معنای خاص جاهل بودند. قرآن برای بیان این روحیه، از عبارت «حَميَّةُ الجاهيلة» استفاده میکند.
جنبة دوم معنای جهل، نتیجة طبیعی جنبة نخست آن میباشد. بدین صورت که هر وقت انسان عنان واکنشهای خویش را از دست دهد، و این امر تکرار گردد، به تدریج از قدرت تعقل او کاسته میشود و نتیجة آن داوری سطحی و ناسنجیده خواهد بود. بناءبراین او برای اینکه بتواند در هر حال ثبات و صحت داوری خویش را حفظ نماید، ناگزیر باید حلیم باشد. عقل هنگامی میتواند به شکل درست عمل کند که آدمی آرام باشد و توازن عقل خود را حفظ کند؛ عقل مفهومی کم دامنهتر از حلم است. حلم پایة حقیقی عقل است، حالت غیر آشفتة ذهن است که در آن فعالیت خاص عقل امکان پذیر میشود، و عقل شایستگییی پیدا میکند که به صورت آرام و استوار چنان به کار برخیزد که نتیجة آن داوری درست باشد.
اما پس از گذر از معنای اول و دوم جهل، نوبت به معنای سوم آن که «نادانی» میرسیم. معنای سوم نیز نتیجة دو معنای پیشین است. در معنای سوم، دیگر جهل در مقابل حلم نیست، بلکه در برابر آن، «علم» قرار میگیرد. این معنی هر چند که متداولترین معنای جهل در ادبیات رسمی عربی بوده است، اما کم اهمیتترین معنای جهل در قدیمیترین دوره بوده است.
قرآن جهل را در اکثر موارد به معنای بینش و داوری سطحی نسبت به موضوعاتی که جنبة دینی دارند به کار میبرد. در این معنای دینی، جهل عبارت از ناتوانی آدمی برای فهمیدن ارادة خدا در آن سوی حجاب اشیاء و حوادث مرئی و ناتوانی دیدن چیزهای طبیعی همچون نشانههای الهی است.
اما در حالی که حلم در دوران پیش از اسلام یکی از بارزترین سیماهای روحیة جاهلی بوده، هنگامی که صفت «حلیم» به الله نسبت داده میشود، دیگر نقشی به عنوان یکی از صفات آدمی ندارد. جهل، در طرز تصور پیش از اسلامی، اصلاً کاری به خدا یا خدایان نداشت. تنها به موجودات بشری در ارتباطات آنان با یکدیگر مربوط میشد، بدین معنا که جهل، رفتار خاصی از یک انسان نسبت به انسان یا انسانهای دیگر بود. حال بناء بر آنچه گذشت؛ اطلاق صفت حلیم به الله، به جهت خویشتنداری و حکمت او است علیرغم برخورداری از قدرت مطلق در واکنش به اعمال جاهلانة انسانها.
احلام

